راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت پنجاه و هفتم :
نگاهش به دختر و پسران جوان دیگری که ته سالن کوچک انتظار روی مبل نشسته بودند چرخی زد و باز روی مژده با لبخند ثابت ماند. کمی بعد موزیک ملایم بیکلامی فضای کوچک خانه را پر کرد. دختر جوان با فنجانی قهوه از آشپزخانه بیرون آمد. ظاهرا کمی مهربانتر به نظر میرسید. قهوه را روی میز مقابل نگار گذاشت و با لبخندی کمجان و لحنی که واژه ها را یک در میان کوچه بازاری ادا میکرد گفت:
- ببخشید نشناختم شما رو .

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0نگارجون من چیزی نمیگم وقتی مژده داره نصیحت میکنه و ازت ناامیدشده ببین چقد اوضاعت خرابه